تعداد نظرات :0
اشتراک گذاری

همانندسازی فرافکنانه

عرفان باقرزاده

یکی از تأثیرات مهم ملانی کلاین در زمینۀ فهم رفتارهای ناهشیار، ابداع و بسط فرآیند همانندسازی فرافکنانه یا Projective identification است. قبل از هر چیزی برای فهم این فرآیند، باید توضیحاتی درباره نگاه کلاین به شکل‌گیری احساسات و تجارب اولیه در نوزاد ارائه کنم.

بنابر نگاه کلاین، نوزاد ابتدا تجارب حسی سادۀ دوتایی مثبت یا منفی را از محیط درک می‌­کند. این تجارب کاملاً بر اساس ارضای نیاز زیستی عمل می­‌کنند؛ به طور دقیق‌­تر یعنی هر آنچه که در بدن اتفاق می‌­افتد و تأثیرات آن توسط مغز درک می‌­شود. این تغییرات گاهی ممکن است اضطراب ایجاد کنند مثل گرسنگی، تشنگی و درد.

در واقع می‌­توان گفت رفتارهای بدنی در نهایت به ارضا یا عدم‌ارضا می‌انجامند. به هر ترتیب این ارضا به احساس تماماً مثبت و عدم ارضا به احساس تماماً منفی تبدیل می‌­شود. گویی این احساسِ تماماً منفی بقا را به خطر می­‌اندازد. پس علاوه بر اینها اضطراب ناخوشایند و مبهمی هم در کنار عدم ارضا تجربه می‌­شود. این تجارب به صورت تکی زیاد تأثیرگذار نیست بلکه در روند رشد، آنچه مهم است غلبۀ تجارب منفی یا مثبت است. نکتة مهم این است که تجربه منفی، یک تجربۀ اجتناب‌ناپذیر است زیرا حتی وقفه بین نیاز و ارضای آن هم ممکن است باعث اضطراب و درنهایت یک تجربۀ منفی شود. پس ناکامی در هر صورت ممکن است تجربه شود چون نوزاد هم پس از تأثیرات تغییرات بدنی واکنش نشان می‌­دهد و مادر فعل و انفعالات و واکنش کودک به اضطراب را می‌­تواند درک کند.

تجربۀ مثبتی که مادر ایجاد می‌­کند تامین کنندۀ بقا و درنهایت باعث بروز احساس امنیت می‌­شود. امنیتی که همراه است با مهر و عشق مادر. در آن سو تجربۀ منفی که بقا را به خطر انداخته، امنیت را از بین می‌­برد.

واضح است محرک ناخوشایند که در حال تجربه شدن است، برای کودک به معنای مرگ و نابود شدن زندگی‌ست چراکه مستقیماً به نیازهای زیستی اولیۀ او مرتبط است. در ادامه با گذر زمان این تجارب در حافظۀ بدنی -که ناهشیار است- جمع می‌­شوند و در نهایت یکی ممکن است غلبه کند. این غلبه همیشگی نیست؛ مثلاً در هنگام غلبه تجارب منفی، ممکن است با تجارب مثبت بعدی که به وجود می‌­آیند موازنه به سمت امنیت و در نهایت تجربۀ عشق برود. از این رو کلاین حضور روانی کودک در وضعیت‌های امنیت و نا امنی را «موضع» می‌نامید. غلبه تجارب منفی، موضع پارانویید-اسکیزوئید و غلبه تجارب مثبت، موضع افسرده‌وار نام دارد. در این نوشتار ابتدا به موضع پارانویید-اسکیزوئید می‌­پردازم که در ادامه مفهوم همانندسازی فرافکنانه در میان آن مطرح شود.

غلبه تجارب منفی باعث می‌­شود موضع پارانویید-اسکیزوئید ایجاد شود. در این حالت همان‌طور که گفته شد امنیت از بین رفته و اضطراب آزار دیدن حکمفرما می‌­شود. نکته مهمی که باید به یاد داشت این است که در هنگام غلبه تجارب منفی ممکن است در کنار تجربه‌های منفی، حداقل تجربه مثبتی وجود داشته باشد. وجود این تجربه مثبت درکنار انبوهی از تجارب منفی باعث می‌­شود تجربه مثبت به خطر بیفتد. این تجربه مثبت معمولاً مستقیما به حضور مادر (هرچند اندک) مربوط است. روان نوزاد، خود را در احاطه تجارب منفی می‌­بیند و گویی زیر حملات اضطراب در حال نابودی است. در این حالت روان نوزاد باید از آن تجربه خوب حداقلی مراقبت کند و از طرفی این احساسات منفی را طوری نظم دهد که بتواند در مقابل آنها از خود دفاع کند. اینجا فرایند دوپاره‌سازی یا splitting مطرح می‌­شود.

دوپاره‌­سازی، ابتدایی‌­ترین شیوه نظم‌دهی تجربه‌های احساسی است. روان به کمک دوپاره‌سازی تجارب خوب را از تجارب بد جدا می‌کند تا همان‌طور که گفته شد هم از تجربه خوب مراقبت کند و از طرفی از خودش هم مراقبت کند. یک سوی این دوپاره‌سازی حضور و غلبه تجارب منفی است پس روان نیاز دارد بعد از جدا کردن تجربه‌های خوب و بد، برای پیدا کردن بدی‌ها و تهدیدها آماده باشد به‌دنبال آنها در پدیده‌ها و دنیای اطراف بگردد. بنابراین در ادامه دوپاره‌سازی فرآیند دیگری به نام «فرافکنی» یا projection به‌وجود می‌­آید.

روان برای پیدا کردن منشأ بدی‌ها باید به دنبال سوءنیت‌ها بگردد و خطر را جستجو کند و فرافکنی به این امر کمک می‌کند. به زبان دیگر می‌شود گفت فرافکنی یعنی اینکه به دنبال خطر، تهدید و سوءنیت بگردیم. پیدا کردن این تهدید در بیرون یک نتیجه مهم دیگری هم دارد و آن این است که تهدید مبهم درونی تبدیل به یک تهدید مشخص بیرونی می‌شود و در نتیجه کنترل بیشتر و ناامنی کمتر می‌شود.

در نگاه کلاین این دو فرآیند همواره به‌دنبال یکدیگر می‌آیند که کلاین آن را همانندسازی فرافکنانه نامید. وقتی فرآیندی مثل فرافکنی به میان می آید نگرانی و اضطراب آزاردیدن از حالت درون‌روانی تبدیل به بین‌شخصی می‌شود چون این خاصیت و هدف فرافکنی است که خطر را در بیرون و در یک بستر ارتباطی جستجو کند. بنابراین فرافکنی ، اساسا فرآیند ارتباطی است. این ارتباط از جنس یک عاطفه است یعنی فرافکنی احساسات منفی ناشی از عملکرد دوپاره‌سازی را در قالب ارتباطی به شخص دیگری منتقل می‌کند. در نوزادان که هنور کلام و زبان وجود ندارد جنبه زیستی فرافکنی نمود بیشتری دارد یعنی مثال نوزادی که از درد جسمی گریه می‌کند، گریه او باعث می‌شود مادر اضطرابی را تجربه کند که باعث شود به کمک کودک برود و به رفع مشکل او بپردازد. از همین رو همانندسازی فرافکنانه یک عملکرد طبیعی و سالم در طول دوره رشد دارد که ضامن حفظ بقا است. حال اگر در طول زمان و در طی رشد تجارب منفی غلبه بیشتری داشته باشد، انگار شخصیت در یک موضع پارانویید-اسکیزوئید تقریبا دائمی گیر می‌کند.

این حالت اگر تا بزرگسالی ادامه پیدا کنند زمینه «سازمان شخصیت مرزی» که کرنبرگ مطرح کرد را به وجود می‌آورد. در بزرگسالی وقتی شخصیت به شکل مداوم در معرض تهدید باشد، فرایند همانندسازی فرافکنانه به شکل غیرقابل انعطافی شیوه ارتباطی فرد می‌شود. موضع پارانویید-اسکیزوئید وقتی در مقابل یک تهدید به وجود می‌آید یک واکنش طبیعی و نرمال است اما وقتی که تبدیل می‌شود به ساختار پاتولوژیک شخصیت، در فقدان تهدید هم وجود دارد. بنابراین سازمان شخصیت مرزی بدون وجود تهدید هم احساس ناامنی می‌کند. این وضعیت یک پیامد مهم دارد و آن این است که همانندسازی فرافکنانه وقتی بدون حضور تهدید فعال باشد باعث می‌شود که روان همواره تهدید را در یک محیط (ارتباط) امن جستجو کند. پس در نتیجه از یک رفتار یا اتفاق، محتوای تهدیدآمیز پیدا می‌کند و آن را سوءنیت برداشت می‌کند یا اینکه تهدید را در ارتباط به وجود می‌آورد. درباره به وجود آوردن تهدید در یک ارتباط لازم است بگویم که تهدید و خطر نه در جایگاه عامل بلکه در زمانی به وجود می آید تا دیگری شروع‌کنندۀ آن باشد. یعنی فرد در بستر ارتباطی، دیگری را آنقدر تحریک می‌کند تا پاسخی را که انتظار می‌کشد، به وجود آید که آن پاسخ قطعاً رفتاری‌ست با ماهیت تهدیدآمیز.

همانطور که گفته شد پایه سازمان شخصیت مرزی همانندسازی فرافکنانه است و همانندسازی فرافکنانه هم در ناامنی شکل می‌گرفت. ناامنی درونی هم از یک تجربۀ منفی به‌وجود می‌آمد. بنابراین حتی در بزرگسالی که همانندسازی فرافکنانه در ساحت رفتار پاتولوژیک بروز پیدا می‌کند حاوی یک پیام مهم است و آن­‌هم انتقال احساسات ناخوشایند که منشأ ناامنی درونی است به شخص دیگر در بستر همانندسازی فرافکنانه. پس می‌توان نتیجه گرفت همانندسازی فرافکنانه عملکرد ارتباطی خود را حتی در شکل پاتولوژیک خودش حفظ می‌کند. به همین خاطر در سازمان شخصیت مرزی، همانندسازی فرافکنانه باعث می‌شود احساساتی که برای شخص ناخوشایند است در دیگری باعث رنجش شود و شخصی که هدف فرافکنی است عواطف ناخوشایندی را تجربه کند. البته می‌توان یک نتیجه مهم دیگری از مکانیسم همانندسازی فرافکنانه گرفت. اینکه فرافکنی با هدف پیدا کردن تهدید در بیرون قصد کنترل دارد. به زبان دیگر احساس مبهم و ناراحت کنندۀ درونی اگر به بیرون منتقل شود احساس کنترل بیشتری می‌دهد و ناامنی را کاهش می‌دهد.

حضور همانندسازی فرافکنانه در روابط باعث می‌شود یک سیکل معیوب به وجود بیاید که ناشی از چرخه انتقال احساسات ناخوشایند است. بنابراین به راحتی می‌توان گفت که همانندسازی فرافکنانه به کمک اجبار به تکرار که فروید مطرح کرد در زندگی روزمره تکرار می‌شود. مثل شخصی که اظهار می‌کند همیشه در روابطش مورد ظلم واقع می‌شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *